تبليغاتX
ِمی نویسم پس هستم
دختری زاده ی اردیبهشت شیراز با رایحه ی بهار نارنج/ ستایشگر شکوه تخت جمشید/ لبریز از ترنم حافظ و ...
    

صدای مُهر سکوتت زیباترین ترنم عالم است.

خاموشی لبانت را از هر نوایی دیگر دوست تر می دارم.

که سکوت علامت رضاست.

و گشایش لبانت را نیز،

حتی به کوچکترین کلام

- پاسخ کوتاه یک سلام-؛

بی هیچ برق نگاهی.

سپاسی نیز قلب کوچکم را لبریز می کند؛

حتی سپاسی مجازی،

بی هیچ برق نگاهی.

چه کم توقع است دلم!

راستی، آخر بار که نگاهت مرا به زیارت طلبید یادت هست؟

چه دوردست خاطره ای!

ماههاست که به طواف چشمانت قدم نگذاشته ام.

کاش برایم دعوتنامه می فرستادی!

"تو مرا دعوت کن

من به مهمانی چشمان تو عادت دارم."

همان نگاه گرم و مهربان،

همان نگاه رو به آسمان،

با ترنمی بر لب:

"اگه بارون بزنه،

آخ!

اگه بارون بزنه... "

نگاهت پشت نگاه اشکینم گم شد، اما فراموش، نه.

هنوز آن نگاه رو به آسمان برابر دیدگانم است.

و صدای دلنشینت میهمان دالان تنگ شنوایی ام.

یادت هست؟

38 ماه پیش،

عزادار رفتنت بودم.

وداع،

ظهر تابستان و گرمای سوزانش،

ترس از جدایی و زمهریرش،

سکوت یک تاکسی زیر تازیانه های آتشین مرداد،

" خسته نباشید"،

سیلاب شب و روز دیدگانم،

اوراد مداوم بر لبانم،

ترنم دلنشین "قمر"،

- امیدی برای نزدیکی-

و نهایتا ... مهر خدا.

هنوز باور ندارم،

خدا دیگر بار تو را به من بخشید.

و برای نخستین بار مهرش بند بند وجودم را لرزاند،

به خود آورد.

***

می بینی؟

دوباره به عقب بازگشته ام.

به خاطرات.

آخر چرا؟!

می خواهم به حال بیاندیشم،

و به آینده ای روشن.

اما نمی گذارند!

خاطرات تلخ و شیرینت در بندم کشیده اند.

دست و پایم بسته است.

راستی، تو نیز خاطره ای از من داری؟

هرگز، در کنج تنهایی، به من اندیشیده ای؟

نه، گمان نمی کنم هرگز میهمان لحظه ای از زندگانی ات بوده باشم.

تو به من گفتی: "نه"

یادت هست؟

"یاد داری که به من می گفتی:

هیچ کس، حتی تو.

من سخنهای تو باور کردم،

اما تو؟"

...

اما تو به خاطر سه حرف ناقابل فروختیم؛

ناقابل از دید من، و بس مهم از دید تو.

و من به خاطر سه حرف هنوز دربند توام، و هر روز مشتاق تر؛

سه حرف بس مهم از دید من، و ناقابل در نگاه تو.

می بینی چقدر شبیهیم

و چقدر متفاوت؟

...

آری،

تو به من گفتی: "نه"

طوفانی سهمگین،

توبنده،

درهم پیچنده.

اما ...

دل من، گرچه مجنون، بیدی نیست که از این بادها بلرزد!

گنجشگکان کوچکند،

اما سرمای زمستان را بی هیچ سرپناهی تاب می آورند.

گنجشگکان به بهار می اندیشند.

گنجشگکان زاده ی بهارند.

تو نیز زاده ی بهاری

و پیام آورنده ی آن.

( نمی دانستی که می دانم، نه؟)

پس این همه بیگانگی چرا؟

ما که دلهامان قریب؟؟؟!!!،

چرا دستهایمان این قدر دورند؟

و نگاهمان این همه غریب؟

غریب؟؟؟

غریب ترین آشنایی مرا

و آشناترین غریب.

به راستی، " تو کیستی که من این گونه بی تو بی تابم؟"

عشق؟

بت؟

هستی؟

امید؟

شعر؟

باران؟

زیبایی؟

آسمان؟

... و یا آرزویی محال،

آرزویی دور،

رویایی دست نیافتنی؟

آری،

" تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه".

پاییز ۸۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

 

1.

The sky's crying

I, black, saw you, white,

My half right.

I, weeping of dispare,

Happy of your glare,

Found the love fair.

And wished a happy future.

winter 82

2.

Sunny day looks at the lad

- Black Figure - and the girl's sad.

Chasing the lad, the world mocks at.

Never mind it. Not important.

" Chase and chase, and again follow;

Till the end, till the morrow.

With bright smile gain it, catch it.

With great pleasure take it, reach it.

Don't let it fade; no, no, no.

Go fast and fast; don't let it go."

Tried a lot, but not faced;

THE BLACK WENT AND BLACKNESS REPLACED.

Heavy heart, lonely girl,

Red-teared eyes, poor the girl.

Don't worry. Never mind it.

There is a future; build it, build it, build it ...

summer 84

3.

The sky's cloudy.

The earth's wet of heaven's cry,

You passed white.

And I, witnessed your black depart,

Wished your Great heart

Be faire and white.

Here am I, old of waiting,

bored of hating_

The sands rating,

Still you awaiting

TILL ETERNITY.

While murmuring:

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من

، اما،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

spring 88

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

تو را باور دارم

چون زلال چشمه ساران

و چون روشنایی های بی پایان آفتاب.

تو را می پرستم

چون تمثالی از عشق و مهربانی

همچون بتی از جنس پرستش.

تو را می خوانم

مانند نغمه ی آبشاران

و آواز دلنشین بلبلکان.

تو را می نویسم

چون دست نوشته ای کهن

بر دل سنگ های خارا.

تو را می خواهم

همچون آرزو

همچون خواهشی ابدی.

تو را می پرورانم

همچون امید در عمق ناامیدی

همچون بارقه ای از نور

در دل تاریک و ظلمانی شب.

تو را دوست می دارم

همچون لبخند پرفروغ مادر

همچون چشمان پر گهر انتظار

و همچون دست نوازش مهر

بر دل های شکسته.

تو را سجده می کنم

به به سان فرشتگان پاک بارگاه الهی

-- حوریان بهشت --

و بدان اگر خدایی نباشد

تندیس زیبایت را چون بتی خواهم پرستید.

84/6/20

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

با غمی در دل

اشکی در چشم

و بغضی محبوس در گلو

به دیدارت آمدم.

این بار، بی هیچ اشتیاقی.

چرا که می دانم این آخرین دیدار است

و شاید هرگز دوباره تو را نبینم.

چه سخت است اندیشه ی تنهایی

و چه دشوار است عشقی در ماورای سکوت!

به چشمانم یقین داشتم.

باور داشتم که عشقم را ابراز خواهند کرد.

ولی افسوس!

...

و ناگاه تو را می بینم که به سویم شتابانی.

عرق از پیشانی ام جاری ست

و دستان سردم چون همیشه لرزان.

با نگاهی

آرامشم را باز می یابم

و به سلامی

دلم را گرمی می بخشم.

و باز نگاه تو...

همان نگاه جذاب و مهربان

و کلامی بر لب همراه تبسمی شیرین

برای بازگردانی "امانت".

...

با رفتنت دوباره سرد می شوم

گرچه تابستان است.

به دوری همیشگی می اندیشم.

خدایا!

" مرا دوست بدار

و اندوه را از من جدا.

او را به من ببخش.

عشقم را میهمان دلش کن

و حافظ قلبمان باش."

چقدر به مرگ نزدیکم

و هر لحظه نزدیک تر.

به لبه ی پرتگاه رسیده ام.

دیگر امیدی نیست.

اما...

باید بروم.

باید بروم و امانتی را بازپس گیرم.

هیجانی خاص قلبم را فراگرفته.

خداوند را در نزدیکی ام احساس می کنم.

چرا؟

نمی دانم.

و ناگهان...

چه؟؟؟!!!

بارقه ای از امید.

از آینده می گویی.

از فرداها.

مگر هنوز هم آینده ای باقی ست؟!

مگر هنوز هم فردایی مانده؟!

باید مطمئن شوم.

ب ا ی د

به سوی کاغذ آویخته بر دیوار می شتابم

و قلبم از اشتیاقی خاص لبریز می گردد.

جز نام زیبایت هیچ نمی بینم

و جز صدای قلبم هیچ نمی شنوم.

دیوار

کاغذ

نامت

و... تو.

آینده را می بینم.

فردایی زیبا در کنار تو.

و فرصت های دیگر.

خداوند مرا دوست می دارد.

هنوز هم مرا دوست دارد.

...

و حال

همچون پرنده ای

با بال های گسترده

بر فراز آسمان به پرواز در می آیم.

اینک...

پرتگاه را رد کرده

به انتظار فردایم.

دیگر سقوطی نیست.

دیگر مرگی نیست.

و من

چون عقابی بلندپرواز

به سوی خورشید شتابانم.

خداوندا!

" سپاسگزارم

س پ ا س گ ز ا ر م "

84/6/7

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

قطرات اشکم را

از کتاب نارنجی رنگ خاطرات می زدایم.

حتی سطری از آن را هم نخوانده ام.

همه چیز بوی اشک و خاطره می دهد

-- خاطراتی شیرین که به تلخی گرایید

و اشکی که بر گونه خشکید --

فضا سرد و سنگین است

و غم دوریت بس بزرگ.

ای کاش فردا هرگز از راه نمی رسید!

چگونه تاب آورم

فردا را؟

روز جدایی.

شاید برای همیشه.

و چگونه فراموش کنم

لبخندها

اشک ها

و خاطراتی بس شیرین را؟؟؟

...

کتاب را به کنجی انداخته

و به بستر می شتابم.

آن جا که دور از هیاهو

در سکوتی تاریک و مرگ بار

و بی هراس از چشمانی بیننده

اشک هایم را دفن کنم

و تا سپیده دم به انتظارش بمانم

بیدار و پر هراس

که فردا چه خواهد شد؟؟؟

84/6/6

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

 

با هیجان فراوان

به دیدارت شتافتم

تا قلبم را امیدی دوباره بخشم

و هستی را به روح در احتضارم بازگردانم.

اما...

در هیچ کجا نمی یابمت.

گویی سخنانت را به فراموشی سپرده ای

بی آن که لحظه ای به من بیاندیشی!

به من و عشق بی پایانم

به من و چشمان از اشک سوزانم

به من و قلب از درد گدازانم

و دستان از تنهایی لرزانم.

آه!

چه ساده ام من

و چه لبریز از احساس!

احساسی که برایش بی معناست.

چگونه چنین انتظاری از او دارم؟!

اویی که هرگز به من ننگریسته

با نگاهی سرشار از عشق

و لبخندی صمیمی و پر رمز و راز.

هرگز، هرگز!

...

و حال باید به زیبایی ها اندیشم

به دوستی که هماره در کنارم بوده

و شانه هایش سرپناه غصه هایم.

به سراغش خواهم رفت

و دستان مهربانش را

در دستانم خواهم فشرد.

و این مریم عزیز من است

که چون همیشه

سنگ صبور قلب کوچک و اندوهناکم است.

84/5/29

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

 

دلم گرفته.

ابرهای بارانی قلبم در انتظار بارانند

رگباری خروشنده و توفنده.

مدت هاست که پهنه ی قلبم ابری ست

و چشمانم بارانی.

آسمان نیز گرفته است.

لیک نه به سان آسمان تیره ی قلبم.

به سرخی غروب می اندیشم

و به ابرهای صورتی و بنفش و ارغوانی

بر لاجورد آسمان.

و به یاد می آورم

غروب تکراری آدینه ها را.

غروبی که هماره بوی انتظار می دهد.

گرچه انتظارم بس متفاوت از دیگران است.

مدتی ست جمعه ها دلگیر

و شنبه ها زیباترین روز هفته اند.

اما نه فردا!

فردایی که هیچ امیدی به دیدارت ندارم.

فردایی که روز شکنجه ی من خواهد بود.

فردایی که همیشه از آمدنش وحشت داشتم.

فردایی که بس سخت تر از تحمل من است.

و دیگر حتی قلب کوچکم را

یارایی برای گریستن نیست.

...

اما نه...

امید هنوز زنده ست

گرچه بی رمق و کم سو!

به یاد سخنانت می افتم.

سخنان زیبایت.

سخنانی که در پس پرده های امید ذهنم

جلوه گری می کنند.

به یاد می آورم که خواهی آمد

و من تو را خواهم دید.

"همین فردا، همین فردا".

به یاد سخنانت می افتم

و بارقه های امید

تک تک و پاورچین

ابرهای تیره ی قلبم را کنار می زنند

و باز خورشید گرم و نورانی را

در وجودم احساس می کنم.

به دیدارت خواهم آمد

و امیدم را باز خواهم جست.

"همین فردا، همین فردا".

منتظرم باش!

84/5/28

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

 

با نومیدی تمام

و با اندوهی نگفتنی

به دیدارت آمده ام.

دیداری که بوی مرگ و تباهی می دهد.

از هم اکنون به سوگواری قلبم نشسته ام.

غم هلاکت روحم بس آزاردهنده ست.

پس از تو به چه خوش باشم؟

پس از تو برای چه به سر برم؟

و چگونه بی تو فرداها را تجربه کنم؟

حلقه های اشک چشمانم را تسخیر کرده اند.

چهره ی موج گونه ات را

از پشت پرده های اشکم ناظرم.

باز در دل آرزوی بودنت را دارم.

آرزوی ماندنت

و در کنارم بودن را.

آرزوی خوشبختی همیشگی ام

در کنار روح دریایی ات.

به ترنم "قمر" می اندیشم

که خواهانش بودی

و چون تحفه ای برایت به ارمغانش آوردم.

آیا می شود که این ترنم ایرانی

دل ایرانی اش را به سویم گرداند؟

آیا می شود ما را به هم نزدیک کند؟

خداوندا!

" باز مهرش را از تو خواهانم

و عشق بی پایانش را."

...

و باز حرف های همیشگی.

سخنانی شیرین و دلنواز.

از عشایر می گویی

و دخترک زیبای نیلی چشم.

با چشمانی آسمانی،

نگاهی دریایی،

و گیسوانی طلایی.

و آنگاه

برای نخستین بار آرزو کردم که:

" ای کاش چشمان من نیز آبی بود!"

84/5/22

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

ایستگاه شلوغ است و تاریک

و هوا چه دلگیر.

بغض گلویم را می فشارد.

باید گریه کنم.

ای کاش تنها بودم

و اشک می ریختم!

اما این شلوغی...

نگران فردایم

 فردایی که ای کاش هرگز از راه نرسد

 برای نخستین بار از دیدارت بیزارم.

 می دانم این آخرین دیدار است.

 می دانم به لبه ی پرتگاه رسیده ام.

 به آخر خط.

 ای کاش امشب هرگز سحر نشود!

 حتی تحملش هم برایم سخت است.

 دارم به ایمانم هم شک می کنم.

 مگر می شود خدا اینقدر بی رحم باشد؟!

 چطور می تواند شاهد جدایی دل هامان باشد؟

 چطور؟؟؟

 به مرز جنون نزدیکم

 و به لحظه ی مرگ.

 ...

 ای کاش خورشید فردا هرگز طلوع نکند!

 اما...

84/5/21

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

شانزده ، هفده ساله بودم که یکی از دوستانم - که چند سال بزرگ تر بود - ".بهم گفت :

 "نوزده سالگی از تمام سال ها بهتره.


.از آن روز لحظه شماری کردم تا ...

 تا بالاخره نوزده ساله شدم.


یک سال گذشت.

 تولد بیست سالگی ام نزدیک و نزدیک تر می شد.

 ناراحت بودم. دلم نمی خواست نوزده سالگی تمام بشود.
اما شد.

 شب تولدم خیلی ناراحت بودم. انگار با پایان نوزده سالگی ، قرار بود عمرم هم به پایان برسد.

 
اما خدایی اش آش دهن سوزی هم نبود. نمی دانم چرا آنقدر تحت تاثیر آن حرف قرار گرفته بودم.


یکی از دوستانم یک کتاب به عنوان هدیه بهم داده بود. کتابی از خلیل جبران.

 شروع کردم به خواندن تا این که به این جمله رسیدم: "شیطان درست همان روزی مرد که تو زاده شدی. حال لازم نیست برای ملاقات فرشته از جهنم بگذری."


این جمله آرامم کرد. بهم امید داد. انگار جبران آن را واقعا واسه من گفته بود.

 
یکی ، دو هفته ی پیش بود که دوباره به سمت آن کتاب کشیده شدم. تمام آن افکار در ذهنم تازه شدند. یک دفعه یادم افتاد تا تولدم چیز زیادی باقی نمانده-- غافل از این که شش سال از آن روز می گذرد--.
به فکر فرو رفتم. می خواستم بدانم تو این شش سال چه کرده ام ؟


هیچ.


...کنکور ، دانشگاه ، درس ، تحقیق ، باز کنکور.


پس خودم چه ؟ اصلا لحظه ای به خودم فکر کرده ام ؟ اصلا سعی کرده ام بدی هایم را از بین ببرم و خوبی هایم را بیش تر کنم ؟


دیشب دلم گرفته بود. از این دختری که زندگی اش تو کتاب خلاصه می شود بدم آمد. حس کردم آن جمله دیگر به درد من نمی خورد ... دیگر


به سراغ مونس تنهایی هایم رفتم. دیوان را باز کردم و
"کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان"


آری ، باید مهر ورزید و دوست داشت. همین نه بیش تر!

 
حال احساس بهتری دارم. حس می کنم زندگی ام چندان هم بی ارزش نیست. حداقل تا لحظه ای که مهر بورزم.

اردیبهشت۸۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

باد آن روزگاران یاد باد

ایام کودکیو می گم

و البته روزهای نوجوانی

وقتی همه چیز ساده و قشنگ و رویایی بود

می شستم یه گوشه و با عشق کتا ب می خوندم

همیشه کتاباییو انتخاب می کردم بالاتر از سنم

فقط به صورت داستان بهشون نگاه می کردم، واسه همین لذت می بردم

عمیقا نمی فهمیدمشون

چه بهتر!

می گن وقتی آدم نفهمه کمتر زجر می کشه

"فلک به مردم نادان دهد زمام امور/ تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس"

کاش الآن هم نمی فهمیدم

کم می فهمم، خیلی کم.

اما همینم زیاده

یادش به خیر

 خیلی جوون بودم، شاید سیزده چهارده ساله

همینگوی می خوندم

پیرمرد و دریا، زنگها برای که به صدا در می آیند؟، وداع با اسلحه، برف های کلیمانجارو

این هفته باز هم برفهای کلیمانجارو رو خوندم

نخوندم، گوش کردم

تازه فهمیدم برف یعنی چی

کوه یعنی چی

قصه یعنی چی

نویسنده یعنی چی

مرگ یعنی چی

.

.

.

سر کلاس بودم

استاد نگاهم کرد

 -You're too silent today

می خواستم بگم من همیشه خاموشم، اما پر هیاهو

"گرچه سرد و خامشم/ شعلع شعله آتشم/ گر زبانه برکشم، هر چه بادا باد! فریاد، فریاد، فریاد"

اما نگفتم

- What shall I say? About the story, the writer, the theme, the symbols?

 What ever you like

 Ok

شروع کردم به صحبت، نقدش کردم، اما هی تپق می زدم

تپق نبود،

بغض بود

هی قورتش می دادم

-خدایا! کمکم کن گریه م نگیره، سر کلاس نه

حرفم تموم شد. یه نفس راحت کشیدم

بعد کلاس الهام ازم پرسید:

تو امروز چته؟

انگار منتظر همین بودم

بغضم ترکید

رفتیم تو حیاط، تو آلاچیق

دستامو گرفت

-چی شده؟

زدم زیر گریه: هیچی. یهو یادم افتاد اردیبهشته و ...

-الهی، ببخشید یادم رفت، تولدت مبارک

با چشمای خیسم نگاش کردم و خندیدم. هر دومون خندیدیم

-ای بابا! هنوز که تولدت نشده! پس چیه؟ جون الهام بگو

-کاش یه خار می رفت تو پام، کاش می مردم

-دیوونه! می فهمی چی می گی؟

-دیوونه ام، اما می فهمم چی می گم. چهار سال شد... نه، پنج سال

-چی؟

-شروع رمانم

-مگه رمان می نویسی؟ ای ول

-هم آره، هم نه. دلم گرفته. واسه چی بنویسم؟ واسه کی بنویسم؟ گیرم به قله هم رسیدم، برفو هم دیدم، برف بازی هم کردم. بعدش چی؟

-من که نمی فهمم

-حق داری، تا حالا هیشکی نفهمیدتم، تو هم روش. همیشه حرفام جور دیگه تعبیر می شن. می گم به حجاب ایمان ندارم، می گن پس چرا همیشه انقدر ساده لباس می پوشی، موهات بیرون نیست؟ می گم خب به متانت که اعتقاد دارم، بهم می خندن. می گن به نماز چی؟ می گم نه اون جور که همه اعتقاد دارند، من نمازمو تو دلم می خونم هر وقت دلم بخواد، هر وقت دلم برای خدا تنگ می شه؛ می گن پس کافری. می گم هر طور دوست دارین فک کنین

-خب؟

-می گم عاشق ایرانم، می گن ناسیونالیستی. می گم افتخار می کنم به ایرانی بودنم، اسممو گذاشتم آریاندخت، دختر آریایی، می گن ریسیستی. می گم به آدمها بها بدین، چه زن چه مرد، می گن فمینیستی. می گم عاشقم و عاشق عشق، می گن پیرو رمانتیسمی. می گم هر کس حق داره هر طور دلش می خواد فک کنه، می گن لیبرالیستی. به خدا حالم از هرچی "ایسم" و "ایسته" به هم می خوره. من هیچ کدام اینها نیستم

Je suis comme je suis

اما کیه که باور کنه؟

دلم می خواد یه خار بره تو پام، دلم می خواد بمیرم. خدا رو چه دیدی، شاید بعد مرگم یکی پیدا بشه و نوشته هامو بخونه، حرفامو بفهمه. شاید چاپ بشن. شاید اون موقع مردم حرف دلمو بفهمن. شاید اون موقع جهل نباشه. اصلا خدا رو چه دیدی، شاید جایزه نوبل گرفتم

با هم می خندیم

به آدم مرده که نوبل نمی دن

I'm thinking of a Utopia

-فعلا یوتوپیا و دیستوپیا رو بی خیال، نمی خوای بری کلاس؟ مگه لکچر نداری؟

- دیدی تو هم حرف منو نفهمیدی؟ بزن بریم به سرعت برق و باد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

خدایا!

دلم گرفته.

از این همه تظاهر،

از این همه ریا.

خدایا!

نه به اختیار خود

که به خواست تو به این دنیا پا گذاشته ام.

 حال چگونه گنجشک کوچکت را تنها می گذاری؟

ببخشایم.

می دانم

خوب می دانم که هرگز رهایم نکرده ای

و تو نیز خوب می دانی که من

نه به گاه دلتنگی

که به گاه شادی نیز

تنها تو را ندا داده ام.

به سوی آسمان چشم دوخته و نجوا کرده ام:

" دوست خوبم! ممنون"

***

خدایا!

گنجشگکت دل شکسته است

و ناتوان.

دل شکسته از افراطیون

از متعصبان

از خشکه مذهبیون

و ناتوان در دفاع از خویشتن.

خدایا!

به من نیرو بخش

تا...

تا بتوانم سخن گویم.

 ***

عزیزترینم!

اگر من زبان مادری ام را برای گفتگو با تو برگزینم، خطاست؟

دلم می خواهد فریاد بزنم

"خدا" را به "الله"

"ستایش" را به "حمد"

"سپاس" را به "شکر"

و "پرستش" را به "عبادت" ترجیح می دهم.

***

درود و هزاران درود بر حضرت مولانا که فرموده:

" هیچ آدابی و ترتیبی مجوی           هر چه می خواهد دل تنگت بگوی"

درو د بر بابا طاهر که گفته:

"خوشا آنان که دائم در نمازند"

و درود بر سهراب که چه نیک سروده ست:

"من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

جا نمازم چشمه.

مهرم نور.

دشت سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم...

من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم.

پی "قد قامت" موج،

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی ها ست

کعبه ام مثل نسیم،

 می رود باغ به باغ،

 می رود شهر به شهر."

 ***

من

نمازم را به زبان پارسی (که تو بر هر گفتار آگاهی)

به هر شش جهت (که تو همه جايي و از رگ گردن به من نزدیک تر)

بی پوشش (که تو محرم ترینی به من)

آراسته (که تو زیبایی ، و زیبایی را دوست می داری)

و در همه حال (که تو هماره همراهی ام می کنی)

می خوانم.

 ***

خدایا!

اگر من رنگ های شاد رن گی ن ک م ا ن را به سیاهی شب ترجیح می دهم، گناهی ست بزرگ؟

 من از تیرگی ها متنفرم،

بدان سان که نه در مرگ عزیزترین بندگانت

که در مرگ عزیزان خویش نیز

رخت عزا بر تن نمی کنم.

 ***

و درود بر جبران که گفته:

"... و فراموش مکنید زمین از پای برهنه ی شما لذت می برد و باد دوست می دارد با گیسوان شما بازی کند."

بهترینم!

اگر من دوست دارم گیسوانم را به دست نسیم سپرده و بر زمین تو به رقص و پایکوبی بپردازم، جرمی ست نابخشودنی؟

***

گر چنین است،

همین دم مرگم را برسان

و در دوزخ خویش پناهم ده

که زهر از دست تو

- بهترین و عزیزترین محبوب-

گواراتر از تمامی نوش های این عالم دروغین است.

"ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است"

چه بیم از تو

و چه باک از عذاب تو؟

"من از تحت الحنک پیچان زیر ریش می ترسم"

من دوزخ تو را به دوزخ این زمینیان ترجیح می دهم

 که دوزخ تو

به دستان مهربان تو خلق شده.

و جهنم اینان

به آتش تعصبات کور

و هیزم کینه ی مردمان.

 

 

پی نوشت: بازی رنگ ها شاید از خود متن مهم تر باشد.

خدا و هر آنچه خوبی اوست

هر چیز متعلق به خودم(رنگ مورد علاقه م)

چیزهای بد و غمناک که نقشی در آن ندارم(سفید+سیاه)

بدترین چیزها از دید من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

خانم اون روسری ات را یک کم بکش جلو .

آخه عزیزم ، من که خودم عقب نذاشتمش ، باد زده رفته کنار

خب چرا هیچوقت چادر خواهر من کنار نمی ره ؟ باد فقط واسه جنابعالی می وزد؟

چه می دانم ، حالا مگه چی شده ؟

 چی شده ؟ آخه تو که این مردها را نمی شناسی ، چشمشان همیشه دنبال ناموس مردمه

(مردها از دید این آقا یعنی چه ؟ اگر این واژه به همین صورت استفاده گردد ، بدین معناست که " تمام مردان " از جمله خود ایشان . حال چه کسی زیر سوال          می رود ؟)

تو رو خدا اون روسری ات را بردار

جلوی داداشت ؟

مگه داداش من چه شه ؟

چیزیش نیست ، ولی نامحرم است

نامحرم . نامحرم یعنی چه ؟ داداش من هم مثل داداش خودت ، چه فرقی دارد ؟

آخه...

آخه نداره خانم . مگه خواهر من جلوی برادر شوهرش روسری سر می کنه ؟

خب همه که مث هم نیستند . هر کس یه عقیده ای داره

مرده شور خودت و عقیده ات را ببرند . یه بار نشد مث آدم لباس بپوشی . آرزو به دل ما موند یه بار تو یه مجلس سرباز بگردی ، یا پاشی یه دور برقصی . دنیا عوض می شه ؟

 در مثال اول مردی را دیدیم که به حجاب اهمیت زیادی می دهد ، و زنی که به حجاب اهمیت نمی دهد - یا حداقل نه به اندازه ی شوهرش در مثال دوم مردی بی اهمیت به حجاب در برابر زنی مقید این دو مثال به یک اندازه توهین آمیزند . چرا که در هیچ کدام از آنها به " خود " زن توجهی نشده ، بلکه این بودن یا نبودن تکه پارچه ای است که به قدر زن می افزاید و یا از ارزش آن می کاهد . پس " خود " زن چه نقشی دارد ؟ گذشته از مذهب ، ملیت ، عقاید و ... این " خود " زن است که باید دیده شود ، و این " خود " زن است که دارای ارزش می باشد . همان عنصر درونی . همان " خود " لا یتغیر . همان " خود " ی که وجود یا عدم پوشش ، بودن یا نبودن زیور آلات و آرایش تاثیری بر آن نخواهد گذاشت . همان " خود " ی که هر فرد به واسطه ی آن شناخته می شود ، حتی پس از گذشت زمانی لازم برای تغییر تمامی یاخته ها ، حتی پس از تغییر چهره بر اثر سانحه و یا جراحی پلاستیک ، حتی پس از تغییر مذهب ، ملیت ، شغل ، ... و حتی تغییر نام . آیا " خود " تغییرپذیر است ؟ بله . این " خود " با رشد جسمی و ذهنی فرد شکل می گیرد . پس در دوران کودکی ، و بعضا در نوجوانی ، قابل تغییر است . اما فردی بالغ که شخصیتش شکل گرفته ست ، تغییر ناپذیر است . چه ، اگر تغییری در شخصیت و افکارش پدید آید ، از آن به عنوان تزلزل شخصیت نام می برند که گونه ای ناهنجاری روانی ست . اگر فرد بالغی امروز تحت تاثیر گفته های فلان آقا و یا خانم عقاید خویش را تغییر دهد ، فردا در برابر گفته های بهمان آقا و خانم قرار خواهد گرفت و ... فردا و فرداهای دیگر . پس ثبات شخصیت چه می شود ؟ البته نباید انکار کرد که متانت جوهره ی اصلی زن است . چه مسلمان ، چه مسیحی ، چه یهودی ، و چه زندیق . حال ممکن است این سوال پیش آید که : " مگر حجاب و متانت دوعنصر متفاوتند ؟ " بله . " حجاب " و " متانت " دو عنصر متفاوت و مستقلند . رابطه ی " حجاب " به " متانت " مانند رابطه ی " چشم " است به " نگاه " ، " لب " است به " لبخند " ، " مو " است به " پیچش مو " ، " ابرو " است به "اشارت های ابرو" و ... در یک کلام ، " ظاهر " است به "باطن " . حال " ظاهر " مهم است یا " باطن " ؟ پوشش زن مهم است یا " خود " زن ؟ این نوشته را با احترام تقدیم می کنم به زنان و دخترانی که چادر را برگزیده اند ، به زنان و دخترانی که روسری را انتخاب کرده اند ، به زنان و دخترانی که بی حجابی ( همراه با متانت ) را برگزیده اند و ... در مجموع ، زنان و دخترانی که تصمیم گرفته اند " خود " باشند . و با احترام به تمامی مردانی که به آن درجه از روشنفکری و شعور فرهنگی دست یافته اند که به زنان اجازه ی انتخابی آزادانه و آگاهانه - گر چه متفاوت از عقیده ی شخصی شان - داده و می دهند

نیمچه نویسنده و منتقد قرن بیست و یکم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

Je te regarde,
 Mais je ne te vois pas.
 Je t'écoute,
 Mais je ne t'entends pas.
 Je te cherche,
 Mais je ne te trouve pas.
 Tu es ici et tu n'y es pas.
 Je te sens, mais toi,
 Tu ne me sens pas.
 Mon coeur bat
 Et le tien ne bat pas.
 Je t'aime et je sais
 Que tu ne m'aimes pas.
 C'est vrais? Je ne le crois pas.
 Tu m'aimes ou
 Tu ne m'aimes pas?
 Tu me regardes
 ou Tu ne me regardes pas?
 Tu me sens ou
 Tu ne me sens pas?
 Et je suis épuisée de tant de "pas".
 Que dois-je faire?
 Que ne dois-je pas faire?
 Je ne sais pas.
 Je ne sais pas.
" Crois-le ou
 Tu ne peux pas vivre".
 A dit mon coeur qui ne me trompe pas.
 Je te crois, toi,
 Qui ne m'oublies pas.
 Je vois ton sourire
 Qui ne me ment pas.
 Et un regard, le tien,
 Que tu ne peux pas cacher.
 Je sais qu'ils ne mentent pas.
 Que faire?
 Je ne sais pas.
 Mais si!
 Pourquoi ne pas savoir!?
 Je courrais vers toi
 Et je t'approcherais à chaque pas.
 Tu me ranimerais et je ne mourrais pas
.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

S'il me regarde, il vois mes yeux.
S'il les regarde avec soin, il apoorçoit qu'il vont pleurer.
S'il me voit en larmes, il me demandra la raison.
S'il me la demande, je lui expliquera que je suis folle de lui, et que j'en ai vraiment besoin.
S'il comprends que je l'aime tellement, il m'embrassera fortement.
Si ça arive, la vie est si belle que personne ne peut croire.
Avec lui, je peut me lever jusqu'au ciel.
Si je l'ai pour moi-même, j'aurai le paradis sur la terre.
S'il reste toujours avec moi, je serai la personne la plus heureuse dans le monde entier.
S'il vit avec moi, je ne me sens jamais perdue, ni seule.
C'est pourquoi " je voudrait que LE CALME vienne habiter ma solitude ", même-si je sais qu'avec des " si ", on mettrait Paris en bouteille.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

با قلبي پر از اندوه

و چشماني مشتاق

نگاه گرم و نافذت را دنبال مي كنم

-- نگاهي كه چون هميشه رو به آسمان است

رو به پروردگار

و رو به تمام خوبي ها و زيبايي ها –

از گنج هاي نهان مي گويي.

گنج هاي پنهان در خاكسترهاي خانه.

ثروتي سرشار كه بايد در خود جستجو كرد.

هنوز به رفتنت مي انديشم

و آن لبخند خداحافظي.

اي كاش همه چيز دروغ باشد!

اي كاش هميشه در كنارم بماني!

به خود اميد مي دهم

و آينده را روشن مي بينم.

اما...

ناگاه آوار غصه ها دوباره بر سرم مي ريزد

و قاصدي شوم

پيكي سفيد!!!

را تقديمت مي كند.

دلم همچون قلب گنجشگكي در سينه مي تپد.

به سختي نفس مي كشم.

و اميد نا اميد شده ام را مي نگرم.

همه چيز رو به پايان است.

شايد اين پيك مفهوم جدايي دارد.

اما...

شايد هم نه!

نبايد تسليم شوم

نبايد.

 

 

دوباره خود را جمع و جور مي كنم

و افكارم را مرتب.

دوباره به سخنانت گوش سپرده ام

و چشمان زيبايت را نظاره گر هستم.

چون هميشه كلامت زيبا و دلنشين است.

صحبت از باران به ميان مي آيد

-- از آن بركت پاك آسماني --

پژواك صدايت بارها و بارها در گوشم زنگ مي زند:

" اگه بارون بزنه...

آخ! اگه بارون بزنه..."

و در آن حال

اي كاش اشك هايم را مي ديدي!

اي كاش سيلاب ديدگانم را باور داشتي

-- سيلابي كه هر شب از چشمانم جاري ست

و حال اندك زماني ست

كه روزهايم را نيز

بي بركت نگذاشته است –

اي كاش لحظه اي چشمان باراني ام را مي نگريستي

و قلب دريايي ام را

اندكي دوست مي داشتي!

اما...

 ۸۴/۵/۱۵

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

چون هميشه از زيبايي ها سخن مي گويي.

از شاهين بلند پرواز

و عقابي كه پرواز را به فراموشي سپرده

-- با نقابي سياه بر چشم

و آرزوي كمرنگ پرواز در دل –

با اشتياق به سخنانت گوش سپرده ام

و " عقل سرخ " را از لابه لاي كلامت شكار مي كنم.

فضا گرم و صميمي ست

و چشمانت در خشان از زيبا دوستي.

اما...

ناگاه چون سيلي از غم،

همچون موجي از اندوه

و گردبادي از ملال و ماتم

بر سرم فرو مي ريزد

وداع هميشگي ات.

گرماي اشك را در چشمانم حس مي كنم

كه بي هراس از نگاه ديگران

پهناي صورتم را در مي نوردد.

ديگر گوش هايم نمي شنوند

و چشمانِ ماتم خيره به توست.

ذهنم درگير

و قلبم پر ز اندوه است.

" خداوندا!

براي نخستين بار

با تمام وجود

وصالش را خواهانم.

نگاهش را متوجهم ساز

و قلبش را لبريز از عشق.

خداوندا!

براي لحظه اي دلش را بلرزان."

به ساعتم مي نگرم

و زماني كه با شتاب در گذر است.

چه سريع مي روند اين عقربه ها!

و دوري اش را نزديك تر مي سازند.

 

... و حال

در فضايي بازتر،

پنجره اي رو به حياط،

و در پناه سكوت و تنهايي

اشك مي ريزم و رفتنش را مي نگرم.

ديگر بس است،

من نيز بايد بروم.

اگرچه پايم سست است

و به سختي گام برمي دارم،

بايد بروم.

آفتاب ضالمانه برسرم تازيانه مي زند

و داغ دوري اش را داغ تر مي سازد.

 

... و سپس

ترنم دلنشين " خسته نباشيد"

و شادي موقت.

دلهره امانم  را بريده.

نمي دانم چرا در كنارش نيز نگرانم

-- حتي بيش از لحظه ي نبودنش --

و پس از دقايقي چند،

لبخندي گرم

و سرانجام بدرود.

اما نه براي هميشه!

هنوز اميدي در قلبم نهفته است.

دو روز ديگر باقي ست

دو هفته ي ديگر

و دو ديدار ديگر

تا وداع.

 

۸۴/۵/۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

دوباره خاطراتي شكل مي گيرند

از همان شكل

از جنس بلور

به زلالي آب

و به پاكي آسمان بلند

همچون قلب سپيدت

و همچون روح بلندت.

سراغ از نماد ايرانيان مي گيري

از آن شير سربلند و سرافراز

كه از سال ها پيش خفته است

و حال گربه اي نشسته را مي ماند.

آرزوي مان بيداري اش است

و هوشياري آن.

 

 

... و من اكنون

پي يك پرسش بي پاسخ

تنهايي دالان را با تو قسمت كرده ام.

همچو آن روز در پي نامه ي تو

-- آن روز عزيز --

در سكوت اين دالان با تو تنهايم.

به گواراي نگاهت مي نگرم

و در دلم آرزويي جديد پا مي گيرد:

" شير خفته را رها كن!

مهر خفته ات را بيدار كن."

مهري كه تا ابد بدان نيازمنديم.

 

۸۴/۵/۱

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

انتظار رو به پايان است

و من هر لحظه به او نزديك تر.

هيجان ديدارش سراسر وجودم را فرا گرفته.

دلهره امانم را بريده

و دستانم لرزان و مرطوب اند.

شلوغي خيابان اظطرابم را دو چندان كرده

و با دلهره اي غير قابل وصف

به سويش شتابانم.

 

... سرانجام ديدار ميسر مي گردد

و در برابر ديدگانم ظاهر مي شوي.

گرماي اشك را در كاسه ي چشمانم احساس مي كنم

و لبخندم را به لبخندت پيوند مي زنم.

چه زيبا و دوست داشتني!

چه گرم و دلنشين!

ترنم سخنانت گوش هايم را مي نوازد.

دلم هر لحظه به تو نزديك تر

و چشمانم مشتاق ترِ نگاه توست.

افسوس!

در حالي كه به عشقت مي انديشم

از نامم مي پرسي.

افسوس كه دوستم نمي داري!

حتي نامم را نمي داني.

اي كاش كمي دوستم مي داشتي!

 و اي كاش هيچ گاه نامم را از ياد نمي بردي!

اي كاش ...

 

۸۴/۴/۲۵

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

ثانيه ها به كندي در گذرند.

ديگر صبرم لبريز شده

و مرا ياراي انتظاري بيش نيست.

زمان سنگدلانه به پيش مي رود.

گويي فردا هرگز از راه نخواهد رسيد.

در انتظارش هستم

در انتظار ديدارش

در انتظار با او بودن

و با او زيستن.

پس چرا امشب را پاياني نيست؟

چرا سپيده سر نمي زند؟

و چرا طلوع صبح اين چنين دور از دسترس است؟

فردا دوباره مي بينمش

و وجود گرم و پرحرارتش را احساس خواهم كرد.

فردا همه چيز زيباتر خواهد بود

و خاطره ها دوست داشتني تر.

" خدايا!

شب هجران را به پايان رسان

و صبح روشن وصل را پديدار."

"خدايا! او را به من نزديك گردان

و قلبم را به او پيوند زن."

 

۸۴/۴/۲۴

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

Sunny day looks at the lad

-         black figure – and the girl’s sad.

 

Chasing the lad, the world mocks at.

Never mind it, not important.

 

Chase and chase and again follow;

Till the end, till the morrow.

 

With bright smile gain it, catch it.

With great pleasure take it, reach it.

 

Don’t let it fade; no, no, no.

Go fast and fast. Don’t let it go.

 

Tried a lot, but not faced;

The black went and blackness replaced.

 

Heavy heart, lonely girl,

Red-tear eyes, poor the girl!

 

Don’t worry, never mind it.

There’s a future; build it, build it, build it.

 

۸۴/۴/۸

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

من دوستدار پاييزم

و تو بهار را دوست مي داري.

چشمان زيباي تو

نشان از طراوت بهاري دارد؛

و نگاه خسته و درمانده ي من

، چون برگ هاي پاييز،

زرد و رنجور.

بيگانگي ما در تفاوت نگاه است

و آشنايي مان در ابري بودن آن.

اي كاش تو قدمي به جلو برمي داشتي

و من يك قدم به عقب باز مي گشتم

تا هر دو در تابستاني گرم و مطبوع

به وصال هم شادمان بوديم!

اي كاش سكوت را مي شكستيم

و يك قناري سخن مي شديم!

اي كاش نگاهمان را با سلامي پيوند مي داديم

و در زير باران

 با هم بودن را تجربه مي كرديم

و غصه ها به باد فراموشي سپرده مي شد!

اي كاش دوري قلب هامان با تپشي خاص،

بيگانگي نگاهمان با برقي آميخته با عشق،

و فاصله ي دست هايمان با شقايقي محدود مي شد!

و اي كاش هيچگاه از خود نمي پرسيدم كه:

" چرا بيگانگي مرز بين انسان هاست؟"!

اما ...

۸۴/۲/۲۴

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

چه زيبا بود لحظه ي ديدارت

و چه مهربان سخن گفتي با من

مهربان تر از هميشه.

مهرباني در چشمان تو موج مي زد

و عشق و دوستي در چشمان من.

لبخندت، به زيبايي، صورت آرام و زيبايت را نوازش مي كرد.

و نامه ها ...

نامه هايي كه قلبم را لبريز مهر مي كرد

و به تحرك وامي داشت.

نا مه هايي كه گرچه عاشقانه نبودند،

محبتت را به من ارزاني داشتند.

اي كاش اين زيبايي ها دوام داشت!

اي كاش هر روز مي ديدمت

و وجودت را در كنارم احساس مي كردم!

اي كاش آهنگ صدايت گوش هايم را با مهرباني و عشق نوازش مي كرد!

اي كاش فاصله ها محدود مي شدند

تا آن جا كه ديگر "تا" مفهومي نداشته باشد!

اي كاش يك بار

، فقط يك بار،

" دوستت دارم." را بر زبان جاري مي كردي

تا ديگر طعم تلخ تنهايي را نچشم!

تا ديگر غمي نماند

و تاريكي ها و زشتي ها به فراموشي سپرده شوند.

آن گاه من مي مانم و تو وعشق.

تو مي ماني و من و مهر و زيبايي.

آن گاه ...

۸۴/۲/۲۴

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

هوا باراني ست و تو را به يادم مي آورد؛

و بغض ترك خورده ي آسمانْ غم عشقت را.

خاطراتم را به ياد مي آورم

 خاطره هايي كه در زير برف و باران شكل گرفت.

اگرچه هرگز در باران با تو قدم نزده ام.

هميشه تنها بودم

و بي همراه.

اي كاش با من همراه مي شدي

در زير گريه ي بي امان آسمان!

طراوتش تو را به ياد مي آورد

و ترنم قطراتش چون موسيقي كلام توست.

دلم بدجوري گرفته.

دلم برايت تنگ شده.

لحظه اي كوتاه در برابر هفته اي دوري هيچ است.

اي كاش بيشتر مي ديدمت!

اي كاش هر لحظه در كنارت بودم

و صداي نفس هامان در هم مي آميخت!

اي كاش تو هم به من فكر مي كردي

تا ديگر تنها نباشم!

اي كاش تو نيز دوستم داشتي

تا ديگر غصه اي نباشد!

اي كاش مهربان تر بودي

و دلنوازتر!

دلم براي خاطراتمان تنگ شده

-- خاطراتي محدود در فضايي محدودتر --

اي كاش فرصت وسعت خاطرات را داشتيم!

اي كاش زندگي را با هم تجربه مي كرديم!

اي كاش مهرباني را با هم مي چشيديم

و عشق را در كنار هم مي آزموديم!

اي كاش لحظه اي غرق در نگاهم مي شدي!

-- نگاهي كه در اقيانوس چشمانم همچون قايقي طوفان خورده ست --

و من چون جزيره اي تنها و بي پناه

، كه تو را در پناه خود مي گيرد،

مشتاق آمدنت هستم.

جزيره ات را از تنهايي خارج كن

و به خليج نيلگون قلبت پيوند زن.

مرا ذره اي دوست بدار

تا دنيا دنيا عشق و محبت را نثارت دارم.

نفسي با من باش

تا نفس هايم را به تو بسپارم،

و گرماي قلبم را به سردي دستانت.

لحظه اي مرا در پناه گير

تا هماره سرپناه غصه هايت باشم.

۸۴/۲/۲۳

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

با دلهره و اظطراب دالان را مي پيمايم

بارها و بارها.

آرامشم به كلي سلب گشته

و انتظار ديدارت سراسر وجودم را تسخير كرده.

ثانيه ها به كندي درگذرند.

سردي عرق را بر پيشاني ام احساس مي كنم،

و در دستانم كه از هراس ديدارت لرزانند.

سرانجام در ورودي راهرو نمايان مي شوي

و من در انتها به انتظارت ايستاده ام.

چه آغاز و پايان زيبايي!

" خدايا! كمكم كن.

قلبم را آرامش بخش و زبانم را قوت."

كمي نزديك تر.

" اگر صدايم بلرزد چه؟

اگر ... "

به نيمه ي راهرو رسيده ست.

تپش پر هيجان قلبم را احساس مي كنم.

تنها همهمه بچه هاست كه مانع از شنيدنش مي شود.

به من نزديك است

و هر لحظه نزديك تر.

به چشمانش مي نگرم

و نيروي سخن گفتن را باز مي يابم.

و با لبخندي گرم و چشماني گيرا مجوزم صادر مي گردد!

هنوز دستانم مرطوبند

و دلم پر اظطراب.

به سختي خود را با محيط وفق مي دهم

-- محيطي كه ما را به هم شناساند

آن جا كه خاطره هايم با تو شكل گرفت.

خاطرات برفي --

همان جا كه گلدسته ها را به خاطرم مي آورد.

و چه عجيب!

خاطره اي نو، از همان جنس، در حال شكل گيري ست

-- تقارن كاشي هاي مساجد و معماري ناب ايراني --

معماران و هنرمنداني زبده

و انديشمنداني همچون شيخ بهايي.

و گنبد و گلدسته هاي امام رضا

در ميان چهار ورودي اصلي شهر.

اقتدار كهن ايراني را ثابت مي كني

و نويد اقتدار دوباره ي آن را مي دهي.

من نيز مانند تو خواهان آنم،

 با تمام وجودم.

زيبايي را در وجودت مي بينم

و در كلامت.

و ستايش مي كنم زيبايي چشمانت را

هر گاه كه در آينه ي چشمانم منعكس مي گردد.

ضربان قلبم را احساس مي كنم

و نفسِ در سينه محبوس شده ام را.

چه مرموز به من مي نگري!

چه زيبا و چه گرم!

چه مهربان و چه دوست داشتني!

و دوباره در ذهنم تداعي مي شود كه:

" آيا دوستم داري يا نه؟ "

۸۴/۱/۲۷

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

Spring has come.

I can behold its beauty in a water meadow.

Breeze is blowing & spring is smelled.

Nightingales are singing & blossoms smile on trees.

The air is redolent of the wet grasses’ fragrance.

After a light drizzle,

A bright rainbow sweeps down to the golden horizon.

The Sun is setting behind the mountains

And the last golden beams of sunshine 

Move on the blue sparkling lake.

Night is coming

And I’m thinking about the morrow.

How will it be?

Sunny,

Cloudy

Or rainy?

The wind is getting up.

I feel a little cold

And I think it’ll be cold & cloudy.

The wind said that!

 

26/1/84

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

چله را به پايان رسانده ام

نمي دانم چگونه!

چگونه تاب آوردم؟

براي ديدارت لحظه شماري مي كنم.

قلبم منجمد است و ذهنم پريشان

دستانم لرزان و چشمانم گريان

-- نه گريان از غم، كه از شادي

شادي ديدارت و پايان شب هاي غم انگيز --

لحظه اي كوتاه براي جبران تمامي روزها و شب هاي دوري.

اما نه

نه لحظه اي كوتاه!

بلندايش در اختيارم است

و البته در پس مجوز تو!!!

فردا چه خواهد شد؟

نمي دانم.

نمي دانم به كجا خواهم رسيد و چه حاصل خواهم كرد.

نمي دانم تو نيز به من مي انديشي

يا من به تنهايي غرق در انديشه ات هستم.

فردا همه چيز روشن خواهد شد.

اي كاش امشب زودتر به پايان مي رسيد!

ديگر تاب و توانم را از دست داده ام

و مرا ياراي انتظاري بيش نيست.

اي سپيده! سر بزن و او را به من نزديك كن.

-- اويي كه با تمام وجود دوستدارش هستم --

 

۸۴/۱/۲۶

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

نوروز در راه است.

همه براي آمدنش لحظه شماري كرده اند.

همه دوستش دارند و خواهان آمدنش هستند.

اما نه من

نوروز بوي جدايي مي دهد

جدايي قلب هايمان

بوي چله نشيني

و دل كوچك من را ياراي انتظار نيست.

ابرها هم سياهند

مانند پيرهنت

همچون غم تنهايي من

و همچون بخت خفته ام.

خوشا به حالت اي آسمان!

اي كاش بغض من نيز مي تركيد!

اي كاش اشك هايم جاري مي شدند

و از اندوه قلبم مي كاستند!

بارها به تماشايت آمدم

گرچه مي دانم كافي نيست.

ديداري كوتاه و هجراني بلند.

آه كه چه سخت است انتظار!

آه كه چه سخت است دوري!

و چه دشوار است بي تو به استقبال بهار رفتن!

 ۸۳/۱۲/۱۵

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

اول بار از تو شنيدم كلام بزرگي را:

قلب و كليد.

اين كه " قلب هر كس كليدي دارد

كليدي كه فقط براي آن ساخته شده و از آنِ آن در است.

خوشا به حال كسي كه كليد درست را پيدا كند

و واي بر احوال آن كه كليد گمشده اش را نيابد.

پس چاره اي نست جز شكستن قفل

و آن هنگام است كه با هر نسيمي قلبش آشفته مي شود

چراكه ديگر قفلي بر دريچه ي قلبش باقي نمانده."

 

 

و به ياد آوردم راز خلقت انسان را:

 اين كه خداوند انسان را با چهار دست و چهار پا و دو سر آفريد

اما فقط يك دل

پس از شورش انسان او را به دونيم كرد

و بدين وسيله اورا تنبيه نمود

و به او گفت به دنبال نيمه گمشده ي خويش باشد

و قلب تپنده در سينه ي ديگري

خوشا به حال آنان كه نيمه ي خود را يافته و كامل گشتند

و بد به حال كساني كه نيمه شان را نيافتند ...

 

 

و پيوسته از خود مي پرسم:

" آيا تو آن كليد و نيمه گمشده هستي كه بايد به دنبالش باشم؟"

و

" آيا ذهن تو نيز درگير من است؟"

نمي دانم، نمي دانم.

تنها چيزي كه مي دانم اين است كه

دوستت دارم و مي خواهم در كنارت باشم.

مي خواهم قلبم را به پاكي قلبت پيوند زنم.

اما انديشه ام را چه كنم؟

انديشه اي كه بسيار متفاوت از توست.

فاصله ي بينمان را احساس مي كنم.

نمي دانم آيا عشق مي تواند آن را پر كند يا نه.

اي كاش بتواند!

اي كاش بتواند تا هر دو با هم باشيم!

با هم زندگي را تجربه كنيم

و با هم عشق را بيازماييم.

و آنگاه خواهي ديد كه انديشه هامان نيز به هم نزديكند

همان گونه كه ما به هم نزديكيم

همان گونه كه فاصله اي ميان قلب ها و دست هامان نيست.

چشمانمان به هم پيوند خورده

و لبانمان تشنه ي پيوندي ابدي ست.

قلبت را به من بسپار و انديشه ها را به فراموشي.

زمان همه چيز را تغيير خواهد داد

و عشق نيز.

 عشقي كه در نهادمان به يادگار گذاشته شده

عشقي كه مابينمان بيداد خواهد كرد

عشقي كه به بي كران لايزال الهي رهنمونمان خواهد بود

عشقي بي ريا و دور از هياهوي انسانی.

۸۳/۱۱/۲۸

پانوشت: منظور راز آفرینش از دیدگاه فلاسفه غربی ست (چون افلاطون). فلسفه اسلامی خلقت را بر اساس قرآن ( داستان آدم و حوا) بیان می کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  | 

به قلب هاي بزرگ مي انديشم:

چون كوروش كبير كه  مي ستايي اش

و همچون داريوش بزرگ كه تو را به پرستش وا مي دارد.

و به قلب هاي كوهستاني

دل هايي آكنده از شوق كوهستان و دل سپردن به آن.

كوهستاني بلند، استوار و صبور.

و باز پس از سال ها هراسي از كوه مرا در بر مي گيرد.

هراسي كه هميشه مرا در خود غرق مي كرد

ونابود مي ساخت.

باز بايد بدان بيانديشم.

خوب مي دانم كه در بلندي ها همه چيز زيباتر است

پاك تر است

و درخشان تر.

خوب مي دانم آن جا پاكي قلبت بيشتر احساس خواهد شد

و تو را بهتر باور خواهم داشت

و بيشتر دوستدارت خواهم بود.

اما نمي دانم

نمي دانم كه اين بيم در كجا ريشه دارد و چگونه نابود خواهد شد.

به تمامي راه ها مي انديشم

به اين كه يكي را برگزينم تا شايد هراسم را تخفيف دهد.

اما نمي دانم

نمي دانم كداميك را در پيش گيرم

و چگونه بر آن پيروز گردم.

به زيبايي آسمان مي انديشم

-- به عظمتي كه در بلندي صدچندان خواهد شد --

اي كاش مي توانستم با تمام وجود دريابمش!

دريغ كه هرگز بدان دست نيافتم!

دريغ!

همواره ترس بر من چيره گشته و لذت ها را از من ربوده است.

اي كاش بيمي وجود نداشت تا ...

تا به راحتي در فضاي ملكوت وارد مي شدم

و قدم در اين مسير پر شگفتي مي گذاشتم.

اي كاش همراه و همقدمي داشتم تا اين هراس را به فراموشي بسپارم

و در پناه قله هاي مرتفع

دور از چشم جهانيان

و دور از تمامي آلودگي هاي زمين

 لحظه اي مي آسودم.

مرا با خود همراه كن در اين مسير آسماني و پاك.

و دستانم را در پناه دستانت قرار ده

تا با تو دنيايي ديگر را تجربه كنم

-- دنيايي دور از اين آشفتگي ها

دنيايي سراسر زيبايي و لذت در زير آسمان فيروزه اي رنگ

دنيايي بر فراز قله هاي پوشيده از برف --

همان جا كه با تمام وجود خواهانش هستم.

 

۸۳/۱۰/۱۳

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صفورا طاهری  |